رضا قليخان هدايت
1955
مجمع الفصحاء ( فارسي )
ياران مرا تجارب كردند بىمحابا * ديدند قدرت من ديدند كامگارى تو نيز تجربت كن تا دستبرد بينى * تا بردوم به شعرت چون باد بر صحارى دانى كه من مقيمم بر درگه شهنشه * تا بازگشت سلطان از قلبگاه سارى اكنون كه شاه شاهان بر بنده كرد رحمت * كوشى كه رحمت شه از بنده درگذارى خشم آيدت كه خسرو با من كند نكويى * اى ويحك آب دريا از من دريغ دارى حاسد چو بيش باشد بهتر رود سعادت * چون باد بيش باشد بهتر رود سمارى شاها به زعم حاسد خواهم كه من رهى را * چون شاعران ديگر در خد [ متى ] گمارى بر من ز فرّت ارجو كان عزّ و ناز باشد * كز فرّ مير ماضى بوده است با غضارى هم در مدح سلطان مسعود بن محمود غزنوى گويد خواهم كه بدانم من جانا تو چه خو دارى * يا از چه برآشوبى يا از چه بيازارى گر هيچ سخن گويم با تو ز شكر خوشتر * صد كينه به دل گيرى صد اشك فروبارى بدخو نبدى چونين بدخوت كه كرد آخر * بدخوتر ازين خواهى گشتن سر آن دارى خدمت نكنى ما را وز ما طلبى خدمت * يارى نكنى ما را وز ما طلبى يارى رو رو كه بيكباره چونين نتوان بودن * لنگى نتوان بردن اى دوست به رهوارى يا دوستى صادق يا دشمنى ظاهر * يا يكسره پيوستن يا يكسره بيزارى نيكوست به چشم من در پيرى و برنايى * خوبست به طبع من در خوابى و بيدارى جنگى كه تو آغازى صلحى كه تو پيوندى * شورى كه تو انگيزى عذرى كه تو پيش آرى عيشيست مرا با تو چونان كه نينديشى * حاليست مرا با تو چونان كه نپندارى عيشيم بود با تو در غيبت و در حضرت * حاليم بود با تو در مستى و هشيارى من عمر تو در شادى با عمر شه عالم * پيوسته همىخواهم ز ايزد به شب تارى هركو به شبى صد ره عمرش نه همىخواهد * بىشك به بر ايزد باشدش گرفتارى يا رب بدهى او را در دولت و در نعمت * عمرى به جهاندارى عزّى به جهانخوارى چون شهد و شكر عيشى از خوشى و شيرينى * چون ريگ روان جيشى در پرى و بسيارى تا مير به بلخ آمد با آلت و با عدّت * بيمار شده ملكت برخاست ز بيمارى